پيام
+
[تلگرام]
به نام خدا
خيال آمدن تو نفس نفس بودست
چرا که قطره صميمانه عاشق رودست
تو هر شب از هيجان خيال من رد شو
که سايه در پس آوار سنگ آسودست
کجاست دست بگيرد کسي ز مردي که
براي خاستنش مي دهد به زانو دست
چقدر پير شدم در مسير رفتن تو
غبار معتکف خانه هاي فرسودست
چنان غبار ِ عبورت نشسته در سينه
که چشمه چشمه ي دل تا ابد گل آلود است
نگاه منتظرم مي کشد مرا... برگرد
چنان حباب که از چشم باز نابود است
اسماعيل خليفه
خانه ي خانواده
96/4/3
خانه ي خانواده
سلام عليکم ، با اينکه با شعر و مر سرکاري ندارم ، ولي از آشنايي با شما خوشحال شدم ، ممنون@};-